X
تبلیغات
زولا

عناوین خاطراتم 

  • من و همسر (یکشنبه 24 تیر 1397 01:17)
  • اومدم _پ ن دارد (پنج‌شنبه 31 خرداد 1397 14:52)
  • بیاین همینجا تا بگم ! (یکشنبه 13 خرداد 1397 11:03)
  • طولانی! (چهارشنبه 2 خرداد 1397 18:10)
  • خودم (شنبه 15 اردیبهشت 1397 14:03)
  • مهمونی خونه من (دوشنبه 3 اردیبهشت 1397 19:18)
  • پست غُر دار ;-) (دوشنبه 27 فروردین 1397 00:47)
  • من و روزهام (جمعه 17 فروردین 1397 23:44)
  • سال نو پیشاپیش مبارک (یکشنبه 27 اسفند 1396 11:59)
  • خونه بهم ریخته (دوشنبه 23 بهمن 1396 19:17)
    اوناااایی که استارت خونه تکوووونی زدن من حسووودیم شد + اضافه شدن عکس مواد شوینده و پیجش اگه ببینید اوضاع خونمون رو شتر با بارش گم میشه فقط ریختم بهم تصمیم اینه که اتاق به اتاق تمیز کنم اما حسسسسسس ش نیومده هنوز از دیروز یه پیج بود تو اینستا شوینده خارجی إستونیش که جرم زدایی قوی داره حدود 7-8قلم انواع مختلفش رو سفارش...
  • برف (دوشنبه 9 بهمن 1396 17:22)
  • برای خودم (سه‌شنبه 3 بهمن 1396 19:22)
  • دلممممم (جمعه 29 دی 1396 20:14)
  • دی ماه (سه‌شنبه 19 دی 1396 19:35)
  • ماجراهای دو روز آخر هفته (جمعه 1 دی 1396 15:45)
  • از همه جا... (دوشنبه 27 آذر 1396 01:41)
  • قدرت جاذبه! (دوشنبه 13 آذر 1396 12:28)
    از وقتی زلزله اومد کرمانشاه من همش میگم اگه اینجا بیاد این دو تا تابلو شاسی که یکیش 100_70یکی30_40میفته رو سر من (چون تختمون زیرشون قرار داره )باورتون میشه هرشب میگفتم اول این بزرگه میفته رو سرم بعد اون کوچیه گردنمم شاید قطع بشه ! دیشب موقع خواب داشتم با خدا حرف میزدم میگفتم اگه قراره تهرانم زلزله بیاد خدایا نصفه شب...
  • ماکارانی (چهارشنبه 1 آذر 1396 01:15)
    این کلیپ برای خودم و همسری بامزه شد خیلی هم غیر حرفه ای گرفتم با یه دست کار میکردم با یه دست فیلم میگرفتم فیلم رو دور تنده بعد هم که تدوین کردم. http://www.namasha.com/v/3bFlUebx اینم آدرسش به سختی تونستم آپلود کنم !
  • هفته ای که گذشت ! (شنبه 27 آبان 1396 12:07)
    شنبه: شام که خونه مادرشوهر دعوت بودیم خاله همسر زنگ زد گفت از یکشنبه خونشون روضه و نمازه و دعوتمون کرد خیلی طولانی شد این پست ببخشید چشمای مهربونتون اذیت میشه یکشنبه : تا ظهر مشغول تمیز کاری های خونه طبق برنامه هفتگی شدم ،نماز خوندم ناهار خوردم و گفتم کاش میشد خونه بمونم حال نداشتم برم ولی خب رفتم ساعت 2:30اونجا بودم...
  • این هفته (جمعه 12 آبان 1396 18:29)
  • سفره حضرت رقیّه (شنبه 6 آبان 1396 23:54)
    چهارشنبه بود که رفتم کمک خانم برادرم برای نذری سفره حضرت رقیه خودش حاجت گرفته بود با امسال دو ساله که نذرشو ادا میکنه . پنجشنبه ساعت 9رفتم خونشون خواهربزرگم زودتر رفته بود کمکش برای آش،منم میوهایی که دیروز شستم رو بسته بندی میکردم موقع کشیدن آش که خانم برادر کوچیکم هم اومد با خواهر دومی خواهر بزرگم سر هر کشیدن ظرف آش...
  • مهمانی خواهرشوهر (جمعه 28 مهر 1396 21:45)
  • [ بدون عنوان ] (یکشنبه 23 مهر 1396 21:45)
    الان که دارم مینویسم یک عدد مهتاب سرماخورده داغون هستم که هی فین فین میکنه بدن درد داره وااااای وااای واای هفته پیش با همسر رفتیم بازار بزرگ اول رفتیم پاساژ رضا تا کیف ست کفشم رو بخرم که فروشنده کلی اینور اونور تماس گرفت گفت :تموم کردن شعباتمون چرا همون موقعه نخریدی؟! گفتم :انقدر خسته بودم واقعا قدرت تصمیم گیری نداشتم...
  • آشتی (پنج‌شنبه 6 مهر 1396 20:25)
    داشتم پست پایین رو میخوندم چه دل پُری داشتم گفتم پاک نمیکنم بلاخره واقعیت زندگیم بوده دیگه غُروب روز پنجشنبه منُ همسر آشتی کردیم من حالم خوب نبود و همسر کلی بهم رسیدگی کرد ولی دوتامون سرسنگین بودیم باهم تو دلم همش میگفتم آخه تو که انقده ماهی چجوری دلت میاد غمگینم کنی ! شنبه یک مهر چهارمین سالگرد ازدواجمون بود تولد...
  • بدترین تولد عمرم (سه‌شنبه 28 شهریور 1396 11:27)
    خب عرضم به خدمتون بعد از پست قبلی که گفتم ما اختلاف داریم خواهر بزرگم دوشنبه هفته پیش رفتن مشهد کلید خونشونم دادن به من فردای مراسم عقد دوستم رفتم خونه خواهرم تک و تنها تا روز پنجشنبه ظهر همونجا موندم هیچکس البته نمیدونه که رفتم ،همسرم احتمالا فکر کرده رفتم خونه بابام ،همون روز تو تلگرام گفت پاشو بیا خونه ،انقدر...
  • سلام (سه‌شنبه 21 شهریور 1396 01:07)
    اُنروزی که شروع کردم به وبلاگ نویسی هیچ وقت فکر نمیکردم کسی بیاد خاطرات زندگی منو بخونه چه برسه که دوست های نازنینم حالمو بپرسن و ابراز لطف کنن از همه تون چه خاموش چه روشن مرسی ممنونم خب بریم سراغ این چند وقت زن برادر بزرگم یه پنجشنبه آش درست کرد برای ناهار و ما سه تا خواهرو دعوت کرد ،واقعیت اینکه من اصلا آششو...
  • بازم هیچی (شنبه 28 مرداد 1396 11:02)
    ما خیلی یهووویی روز دوشنبه رفتیم رشت برای کارهای اداری ساخت ویلای خواهرشوهر من و همسرم و پدر شوهر و دو تا از خواهرشوهرا رفتیم غروب رسیدیم من موعد پریدم بود اما خبر ی نبود ،فرداش سه شنبه همه به جز من رفتن دنبال کار ادرایشون منم رفتم لب ساحل یکم با خدا حرف زدم از طبیعت و دریا لذت بردم بعد رفتم حمام و استراحت کردم بقیه...
  • شلوغ پلوغ (جمعه 13 مرداد 1396 22:28)
  • پایان سفرنامه با کوله بار پر (سه‌شنبه 20 تیر 1396 22:30)
    خب بریم قسمت دوم سفرنامه بعد از اینکه رسیدیم شب شام که خوردیم این بچه های خواهرشوهرا تا بخوان بخوابن به معنای واقعی دیونه کردن ما کنار هم خوابیدیم هرکی زوج زوج یا فرد خوابیده بود، جا هم بزرگ بود ،خلاصه اینکه منو همسر با هندزفری یه فیلم دیدیم با گوشی بعد همسر خوابید اما من نه ، جام که عوض میشه و خسته که باشم خوابم...
  • قسمت اول سفر (شنبه 17 تیر 1396 08:19)
    الان که پست میذارم ساعت 7:30صبح هست ،خوابم نمیبره امروزم دو ساعت دیگه جایی کار دارم بعدشم خونه بهار ناهار دعوتم خب از مسافرت بگم که دو روز قبل عید فطر تو خانواده همسر حرفش بود که برن دیار پدریشون باغ شوهر خالشون همسر که به من گفت سریع گفتم نه من دوست ندارم بریم ،میگه چرا ؟!گفتم من میترسم از جاده بعدشم اینکه اوضاع مالی...
( تعداد کل: 80 )
   1       2       3    >>