X
تبلیغات
زولا

من و روز هام  چاپ

تاریخ : شنبه 30 بهمن 1395 در ساعت 23:39

برداشت آزاد  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 27 بهمن 1395 در ساعت 17:58

میخوام از دوشنبه بارونی بگم براتون 

روز دوشنبه میخواستم با دوستم بریم خرید روفرشی بخریم که به علت بارش باران کنسل شد 

یه کانال تلگرام داشتم پر از روتختی های خوشگل چندتا انتخاب کرده بودم گفتم خب زودتر بگم بیارن دیگه ساعت 11سفارش دادم ساعت 1آوردن کلی تشکر کردم که از ارسال فوری ممنونم و...

بازش کردیم با همسرى چنننان محکم خورد تو ذوقم که نگو و نپرس 

پارچه و رنگ اصلا اونی نبود که عکسشو گذاشتن 

پارچه دقیق مثلا چادر نمازهای خشک و  کیفیت رنگ بسیار پایین که با یه بار شستن از بین میره 

زودی بهش گفتم این چه جنسیه اصلا  اونی نیست که تو عکس گذاشتین و...

میگه :عزیزم باید اتو کنی بشوری یه بار نرم میشه عزیزم 

من : نه این اصلا جنسش مناسب خواب نیست اخه این چه مدلشه واقعا 

بخوره تو اون سرت عزیزم عزیزم گفتنت

همسر:مهتاب جان هیچوقت جنس پارچه ای رو مخصوصا اینجور چیزارو تا ندید که نمیشه خرید اشتباه کردی حالا هم بیخیالش شو 

من :خانم لطفا اینو پس بگیرین وخسارتشم بردارین ...

آقا این کش مکش تا غروب بود ...

بخدا اصلا مشکل 300تومن نداشتم فقط گفتم کاش کلا پس بگیرن نصف پولمو هم برداره مشکلی ندارم

به دوستم و خواهرم گفتم 

که چه غلطی کردم سر خود 

خانومه : من باید صحبت کنم با دفتر ببینم  میشه عوض کنن پس که نمیگیرن 

دیگه اصلا حال و حوصله شام گذاشتن نداشتم 

همسر: بریم جگرکی تو این هوا میچسبه 

من : بریم ،برگشتنی هم آب انار خوردیم دلتون نخواد تو نم بارون پیاده تا ماشین رفتیم 

من هرچی پیام براش فرستادم جواب نداد خانومه فرداش به دوستم گفتم تو زنگ بزن که گفت باشه زنگ زده گفت الان سرم شلوغه صبر داشته باشین... 

و کلا روز سه شنبه جواب منو نداد 

منم هر درجه از خریت که بود رو بخودم دادم 

برای شام عمه و خواهرم رو دعوت کردم شام هم زرشک پلو با مرغ گذاشتم همون سبکی که عمه دوست داره 

بعد شامم میوه و تنقلات و حرف زدن و خندیدن و خاطره های قدیم عمه خانوم  خوش گذشت

شب هم که خونه ما خوابیدن 

صبح زود همسری کتری رو برام روشن کرده بود و رفته بود منم ساعت 9به بعد سفره صبحانه مفصل رو آماده کردم تا بیدارشن و همسرى هم رسید کنارهم چسبید صبحانه 

از دیشب عدس خیسونده بودم عمه برام عدسی بذاره اخه بسیار خوشمزه هست عدسی هاشون 

دیگه خودشون زحمتشو کشیدن 

  منم به این خانومه گفتم نمیخواین جواب بدین ؟ من میخوام باکار گرونتر عوض کنم 

کلا اینجا بود که دلم براای اون 300تومن بی زبون سوخت که الکی دادم پای چی 

بعد زود جواب داد  که بذار صحبت کنم کدوم کار عکس بفرست و...هی بهانه پشت بهانه آورد

هزینه پیک پای خودته خیلی اذیت کردین همه راضی بودن ...

خواهرم و دوستم گفتن یه قرون بیشتر بدی نمیارزه همینه کاراشون الکی گرونه و جنسش ...

منم گفتم پس بیخیالش میشم فقط برای خانومه  نوشتم :

خانم دیگه حاضر نیستم یه 1000تومنی هم بیشتر بدم،کلی هم برام بد شد ،فقط اینو بدونید من اصلا راضی نیستم بعدم شما از دیوار مردم بالا برین خیلی بهتره تا اینکه اینجوری کلاهبرداری کنید این کار با دزدی هیچ فرقی نداره دزدی شرف داره چون طرف نمیدونه دزد مالش کیه ولی من به شما گفتم راضی نیستم و شما اهمیتی ندادین،میسپارمتون به خدا....

خانومه : من مشکلی ندارم بسپارین بخدا ...

 برداشت آزاد

...

عمه هم بعد ناهار رفتم حمام منم حوله رو گذاشتم رو شوفاژ براش و لباساشم گذاشتم تو ماشین ..

اومد از حمام هم نشست موهاشو شونه کرد بعد با حوصله بافت کرد و هی صحبت کرد از قدیم و فامیلاو.. منم چای تازه دم ریختم براش بعدم انار خوردیم یکم خوابید پسر برادرم اومد دنبالش رفتن .

باز میاد چون کم موند خونمون

فردا هم دوستام رو گفتم ناهار بیان  

هیییییییی اینم از این

این روزهام  چاپ

تاریخ : یکشنبه 24 بهمن 1395 در ساعت 18:19

بعد از چند هفته اومدم

این چند وقت که سرم حسابی شلوغ بود و اصلا وقت هیچ کاری رو نداشتم خونه هم بهم ریخته شده بود ،طبق روال یکشنبه ها هم خونه مادرشوهر بودیم ،من فقط یه عمه دارم از شهرستان هرسال میاد و چند هفته پیشمون میمونه ،خیلی دوست داشتنیه ،مثلا خیلی از قدیم و آدم ها و ...با آب و تاب تعریف میکنه ،خیلی دلش جوووونه نه افتاده هس نه مریض،ماشاء الله بهش انشالله همینطور سلامت باشه

ایشون اومدن حالا 

و منم که الان سرم خلوت شده تصمیم گرفتم خونه تکونی عید داشته باشم 

چه برفی اومد تهران پنجشنبه ماهم در همین راستا رفتیم پشت باممون و برف بازی کردیم و آدم برفی که نمیشه گفت من یه جغد برفی درست کردم و همسری هم با بی امکاناتی یه چیزای کنار جغد من


جمعه هم رفتم خونه بابام و دیدن عمه 

یکشنبه هم رفتیم هایپر سان و کلی خرید کردیم  و تصمیم گرفتیم از این به بعد مرغ اورگانیک بخوریم .

شام هم که رفتیم خونه مادرشوهر براشون 10تا ماکارانی لوله ای و سس خریدیم 

دوشنبه

از اتاق خوابها شروع کردم تا شب تموم شدن اتاق ها

سه شنبه پذیرایی و اشپزخونه 

پس فرداش هم رفتم کلا خونه خانم برادرم1 دیوار اتاق پسر برادرم رو پتینه کار کردم .

پنجشنبه هم که خونه دیگه مرتب و تمیز شد و چیدمان انجام دادم ،ظهر دختر خالم با نامزدشون اومدن سفارشاتشون رو بردن منم عصری با همسر رفتم خونه بابام البته بابام رفتن شهرستان عروسی فقط عمه بودن و خواهرم و برادرم و خانمش 

خواستم برم آرایشگاه برای ابروهام که تو کوچه مامان دوستم رو دیدم خونشون چسبیده به ما بود حدود 30سالی همسایه دیوار به دیوار بودیم یه تک دختر داره هم سن من وقتی رفتن از اینجا گریه ها کردیم ولی خب ارتباط داریم با هم این اواخر کمتر ،خیلی وقت بود مامانش رو ندیدم ،انقدر همدیگرو سفت بغل کردیم  هی گفت دختر کوچولو من و گفت بخدا خیلی یاد شما مامانتم دیگه هم من اشکم اومد هم خودش با تمام وجود همدیگرو بغل میکردیم انگار کمبود داشتم یه مادر رو بغل کنم وهیچی نرفتم آرایشگاه 

خدای بزرگ چه بارونی میومد قشنگ و زیبا 

شام هم جوجه داشتیم من و برادرم رفتیم بهار خواب یه گوشه منقل گذاشتیم و جوجه آماده کردیم ،منم هوس چای ذغالی کردم 

کتری از این کوچکتر پیدا نکردم و قوری هم از این بزرگتر


 

همسری با گل و شیرینی اومد خب اخه امشب سالگرد شب خواستگاریمون بود سال 91

خواهرمم به شوخی میگفت چرا تنها اومدین ما با خانواده منتظر بودیم ...

شب هم برگشتم خونه منم از دسته گلم عکس گرفتم 


 جمعه تا ظهر خوابیدیم خواستم با همسر بریم بیرون لباس بخریم خرید کنیم که نشد و رفتم خونه برادر 1چوب مبلاش رو رنگ سفید زدم براش و خواهرمم زنگ زد شام بیاید اینجا همتون  شام خوردیم وهمه رفتیم خونه هامون

شنبه هم خانم برادر 2 سفره حضرت رقیه داشتن  از صبح باید میرفتم کمکش ساعت 9رفتم خونشون خواهربزرگم اومده بود کمکش داشتن کارهای عدس پلو و آش رو انجام میدادن 

خلاصه تا همه رو کشیدیم تو ظرفها و اماده کردیم میوه و..دیگه ساعت 3شد و همه اومدن تا 5:30رفتن همه

دیگه کمکش شستیم و مرتب کردیم و اومدم خونه به قدری خسته بود حال نداشتم غذا رو گرم کنم همسر هم ماساژم داد هم غذا کشید و خیلی زود خوابم برد

امروز دیر بیدار شدم همسری هم کارت ملی شون رو گم کرده  ای خداااا اخه یکم حواس پرت شده جدیدا 

ناهار خوردم رفتم آرایشگاه چقدر این دختر خوب بر میداره ابروی منو عوض شدم کللی 

الان نشستم در خونه کاملا تمیز مرتب و کنار شوفاژ نشستم هوای بیرون هم سرد و برفی و ابری هست  بستنی میخورم ،بفرمایید



شام هم خونه مادرشوهر دعوتیم

راستی هفته پیش یکشنبه  پدرشوهر برام یه ویس فرستاد خیلی خوشحال شدم حالمو پرسید از خودش گفت از بلگراد ...منم براشون فرستادم  شبش که رفتیم خونشون تماس گرفت تصویری هم حرف زدیم 


پ ن :امشب خونه مادرشوهر بودیم شام خوب بود خوش گذشت شام هم کوبیده از بیرون گرفتن با برنج و سوپ خونگی 

بعد از شام هم شوهر خواهرش بزرگه به مناسبت ولنتاین این کیک رو برای همه گرفت 

هرسال یه چیز کوچیکی برای خانوما مناسبتی باشه میگیره 

البته گفت کیک چند مناسبت داره سرگرم شدن بچه ها که هرشب فکرکنم باید کیک بگیرن هی شمع فوت کنن  به مناسبت برد استقلال هم هست 

من و شوهر خواهرشوهر کوچیکه پرسپولیسی هستیم و هی سربه سر هم میذاشتیم 

خدایا شکر شادی و سلامتی و آرامش و برکت رو تو زندگیمون بیشتر از قبل بیار و هزاران برابر برای همه  هم 

بغض  چاپ

تاریخ : شنبه 2 بهمن 1395 در ساعت 16:55

بغض

فقط برای آرامش آتش نشان های شهید عزیز و خانواده هاشون یک صلوات

*« اللهم صل علی محمد وآل محمد» *

من از این اتفاق به بعد هرچی آتش نشان میبینم بغضم میگیره