آشتی  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 6 مهر 1396 در ساعت 20:25

داشتم پست پایین رو میخوندم 

چه دل پُری داشتم گفتم پاک نمیکنم بلاخره واقعیت زندگیم بوده دیگه 

 

 

غُروب روز پنجشنبه منُ  همسر آشتی کردیم من حالم خوب نبود و همسر کلی بهم رسیدگی کرد ولی دوتامون سرسنگین بودیم باهم تو دلم همش میگفتم آخه تو که انقده ماهی چجوری دلت میاد غمگینم کنی !

شنبه یک مهر چهارمین سالگرد ازدواجمون بود 

تولد دختر برادرمم بود و قول داده بودم که با خواهرم بریم پیشش صبح پرده های اتاق هامو درآوردم و خیس شون کردم ،بعد رفتم یه دست لباس خریدم براش با همسر ناهار خوردیم بازم یکم سنگین بودیم باهم عصری رفتم با خواهرم خونه برادرم وغروب همسر اومد دنبالم 

تو راه گفت :گُرسنمه جیگرکی بریم ؟

من: سرمو تکون دادم گفتم باشه بریم 

بعد از اون هم که شام خونه پدرشوهر بودیم همسر رفت اون کیک که برای تولدم خریده بود از  یخچال تو جعبه اش بود آورد خونه وپدرشوهرم اونام کلی تبریک گفتن..

یکشنبه با همسر یه خونه تکونی حسابی کردیم و وسط کار حرف میزدیم از اینکه چرا و چی شد  از هم دلخورشدیم و گفت امسال برای تولد و سالگرد ازدواج کلی نقشه داشتم برات گفتم خُب برای اینکه حداقل سوپرایزم کنی میومدی از دلم درمیاوردی گفت وقتی میام تو اتاق اصلا نگامم نمیکنی زنگ میزنم جواب نمیدی جلو خانوادت بی محلم میکنی  هرسال یه بساطی در میاری نزدیک تولد چکار کنم من؟! من گفتم  همسر گفت من گفتم همسر گفت  تا خالی شدیم و تهش به این نتیجه رسیدیم موقع ناراحتی حق نداریم از خونه بیرون باشیم یا کسی جدا بخوابه یا کششش بدهل جبازی کنه..و دیگه دل میدادیم قُلوه میگرفتیم شبم که بعد اون همه کار از حمام اومدم و دلم داشت غش میرفت همسر با این سینی اومد خونه

 گفت برات چای صلواتی از همونی که دوست داری گرفتم (آخه تو این سماور برنجی های بزرگ با ذغال درست میکنن طعمش متفاوته ) از شیرینی فروشیم این دوتا رو خریده بود چند پاکت آجیل هم خریده بود و باز منو شرمنده مهربونیش کرد 

دوشنبه هم از ظهر رفتم خونه پدرشوهر سبزی قُرمه نذری سُرخ کردیم و کلی کار دیگه  آخرشب هم اومدیم خونه 

روز دوشنبه هم پرده ها رو نصب کردم خونه رو باز مُرتب کردم همسرم رفت کمک خانوادش برای نذرشب

اینم قرمه سبزی 

منم غُروب حاضرشدم لباس جدید مشکی هامو پوشیدم و رفتم دیگه تو حسینیه قسمت زنونه همش سرپا بودیم غذا پخش کردیم جمع کردیم شُستیم بعد که رفتن حسینه جارو برقی کشیدیم و دیگه برگشتیم خونه پدرشوهر خیلی خسته بودم خیلی 

اخر شب که برگشتیم رفتم حمام و خوابیدیم تا 10بعد هم همسر کلی بهم میرسید منم متقابل

 جوری که از کنار هم نمیتونستیم دورشیم تعادل نداریم که 

ناهار خوردیم و چندتا غذا دادم به کسایی که میخواستم بعد با خواهرم رفتیم هایپرسان از اونجا رفتیم خونه بابام 

پسر برادر بزرگم هم اومد قبل اینکه بره هیئت مداحه قربونش برم البته کلاسشو رفته فقط هم تو هیئت میخونه تو خیابون راه نمیفته کلی دوره دیده عزززیزم 

خلاصه یه رگ طنز هم داره حرف میزد و من غش غش میخندیدم 

آخر شبم همسر اومد دنبالم تو ماشین بهم یه گُلابی داد مثل نخورده ها همشو یهو خوردم همسر نگا کرد خندید گفت انگار صدسال هیچی نخوردی تازه فهمیدم وای چرا  انقدر با هُل خوردم خندم گرفت.

امروز ناهار  هم  ولیمه مکّه  (مادر شوهرو خواهرشوهر) خواهر همسر دعوت بودیم ،ساعت 11:30اینا مادرشوهرم و خواهرشوهرم و شوهرش اومدن دنبالم و رفتیم مجلس فقط زنونه بود 

خیلی محجبه هستن ولی حاج خانوم چه شینیونی کرده بود چه لباس زر زری پوشیده بود کلا همه آرایشگاه رفته بودن(اصلا اینکه کسی به خودش برسه تو قسمت زنونه بد نیست اخه قدیما حاج خانوما لباس سفید میپوشیدن و خیلی حالت روحانی داشتن الان انگار نه انگار )این خواهرشوهرم که عروس اون خانوادس  کنار من بود و هی زیر زیری معرفی میکرد و یه چیزایی ازشون بهم میگفت خلاصه بعد ناهارم  باهاشون برگشتیم ،بعد از اونم خونه جاری خواهرم مجلس حضرت علی اصغر(ع) داشتن برای اولین بار رفتم دلم میخواست هیچکسُ نشناسم یه دل سیر گریه کنم یه جوراب بچه گانه برداشتم انشاالله حاجتم رو گرفتم سال دیگه کمک نقدی میکنم 

برای همه کسایی که دلشون میخواد دامنشون سبز شه و همه گرفتارا و حاجت دارا و شما وبلاگی ها هم دعا کردم .

التماس دعا  

نظرات (15)
در مورد بارداری هم بهترین تجربه م رو که میتونم واسه دوران اقدام بهت بگم اینه کاملااااا بیخیال باشی و اصلا بهش فکر نکنی چون استرس مانع بارداریه و این استرس میتونه کل نظم بدنت رو بهم بزنه...منم دقیقا مثل خودت تموووووم سایت ها رو میچرخیدم دایم تو نی نی سایت بودم و هرماه فک میکردم کلی از علایم بارداری رو دارم ولی خاله پری با دامن خوشگل قرمزش میومد واسم دلبری میکردولی دقیقا یه ماه بعدش که که بیخیال همه چی شدم دردونه اینبار اومد تو دلم و واسم کلی اون تو دلبری کرد و لگد پروند
فقط استرس نداشته باش دیگه هم به اون سایتا سر نزن که خودش کلی استرس میده من مطمعنم زودی مامان میشی با توکل به خدا
دوست خوبم:
مرسی از راهنمایت عزیزم اره واقعا بی خیالی خیلی خوبه الان که نسبت به ماه های قبل خیلی آروم تر شدم بازم توکل بخدا انشاالله کمک همه و من کنه
به به پس بالاخره آشتی کردید
تصمیماتونو عملی کنید،به هیچ وجه وقتی قهرید خونه رو ترک نکن،جای خوابتونو عوض نکنید و ...
مواظب زندگیتون باشید
دوست خوبم:
بعله چشششم سعی میکنم که حتما عملی کنم مرسی مهربون
سلام عزیزم
خوبی؟
دیشب چندتا از پستات رو خوندم خودت و قلمت رو دوست داشتم و با اجازه لینکت کردم
خوشحال میشم اگه به وب منم سر بزنی
دوست خوبم:
سلام گیتا جان لطف کردی عزیزم چششششم
سلام عزیزم
بلاگ اسکای پرتم کرد بیرون ،برگشتم بلاگفا اینم آدرسم
دوست خوبم:
إ إ إ باشه
اون پایین مایینا خوندم ک شش ماهه اقدان کردی برای بارداری،تحت نظر دکتر هستی؟آزمایشات قبل بارداری رو انجام دادی؟اسیدفولیک میخوری؟ویتامینای بدنت کم نباشه؟
اگه بدون این چیزا بارداربشی دوران سختی پیش روت میاد
دندوناتم برو چک کن حتما

ان شالله ی بارداری خوب و سالم داشته باشی و ی مامان قوی باشی ان شالله
دوست خوبم:
الان که وارد ماه 8شدم که اقدام میکنم از 8ماه پیش اسید فولیک ویتامین e متفورمین (گلوکوفاژ) روز 2تا هم میخورم اما خبری نشد ، رفتم پیش متخصص زنان باید اگه این ماه نشد همسر بره ازمایش و خودمم دوباره چکاپ شم ,دندونامم همه رو رفتم درست کردم کلا آماده آماده ام اما...
انشاالله با دعای خیرتو مهربون
سلام عزیزم
خداروشکر ک آشتی کردین،قهر خیلی وحشتناکه
ان شالله سال دیگه نی نی به بغل میری مراسم حضرت علی اصغر و نذرتو ادامیکنی
فقط باید بی خیال باشی،گاهی فکر زیادی و استرس خود ب خود جلوی لقاح رومیگیره
منتظر باش،ولی چشم ب راه نباش،آرامش خودتو حفظ کن،ان شالله بموقع مامان میشی
بارداری منم یهویی بود،دقیقا وقتی ک اصن بهش فکر نمیکردم،برای توهم این عافلگیری شیرین رو آرزو میکنم
دوست خوبم:
مرسی که اومدی چقدر حرفات شیرینه آرررررروممم کرد انشاالله خدا کمکم کنه بتونم با آرامش جلو برم الهی به حق این ماه بهترین ها نصیبت بشه بسلامتی هم نی نی تو بغل بگیری
سلام مهتاب جان
خداروشکر که همه چی به خیر و خوشی ختم شد.خیلی با این پستت خوشحال شدم.
نذریاتونم قبول باشه
دوست خوبم:
سلام عزیزم مرسی از مهربونیت
قبول حق
ای جانم خیلی خوشحال شطدم وقتی پستتوخوندم خانمی
خیلیییییی
الهی هیچوقت غم سراغتون نیاد
دوست خوبم:
قربونت برم مهربونم سرت شلوغه ها نیستی
سلام مهتاب جون...
وای میدونی من چه اشتباهی کردم؟؟؟؟
تو رو با یه مهتاب دیگه اشتباه گرفته بودم
همش فکر میکردم دوتاییتون یکی هستین و فقط واسه اون کامنت میزاشتم
با اجازه لینکت میکنم با اسم مهتاب یک
دوست خوبم:
سلام عزیزم
ای جان اشکال نداره
راستی رمزتم برام بذار
سلام مهتاب خانوم :-*
چقدر خوب که آشتی کردین اصن آدم دلش شاد میشه وقتی خوشی های دوستاش رو میخونه

نذریتون هم قبول درگاه حق. ایشالا که خدا همه رو حاجت روا میکنه تو رو هم همینطور مطمئن باش دست خالی نمیمونی تا سال دیگه

ما رو هم دعا میکردی
دوست خوبم:
سلام عزیزم
اره واقعا ایشالا همیشه دلت شاد باشه
قبول حق عزیزم
انشاالله امیدوارم که خدا دست خالی نذارم
بععععله عزیزم به نیت دل دوستای وبلاگی دعاهم کردم
چقده لوس
ماهم وقتی قهر میکنیم هیچیمون رو جدا نمیکنیم،حتی موقع رفتن سرکار ماچ میکنبم همو و راه میندازم میره،یا موقع برگشتن میرم پیشوازش،فقط باهم حرف نمیزنیم بقیه چیزا سرجاشه
ان شاالله به زودی زود مامان میشدی
دوست خوبم:
لوسیه شیرینیه
پس این چه قهریه ! تا باشه از این قهرا من کلا تحریم میکنم همه چی رو
انشاالله من و همه منتظرا
به به چه شود آشتی ،انقدر بدم میاد لوس بازیای بعد آشتی انگار اصلا اون آدما نبودیم
آخخخخخخخ قلبم قرمه سبزی چی میگه این وسط
ایشالا همیشه شاد باشید و هیچ وقت تو هیچ بحثی از هم جدا نباشید
نینی هم که دیگه دعای هر روز هر شبم برای دوستای وبلاگیه
دوست خوبم:
بعععععله ،آره واقعا اصلا فراموش میشه قبلش چه به سرهم آوردیم
آخ جات خالی
انشاالله شماهم همینطور
ااااااای خدا این دعای ماهارو برآورده به خیر کن آمین
دیدی گفتم آشتی بعدش میچسبه ایشالا همیشه خوش وخندون باشی عزیزم
سالگرد ازدواجتون هم با تاخیر مبارک
خوبه سوپرایز میکنه شوهر من اصلا از این کارا بلد نیست ولی وقتی میریم بیرون میره یه چیز پیدا میکنه میگه اینو بخر میگم تو که بلدی خودت بیا بخر بده به من
ایشال که سال دیگه داری درباره ی نی نی واسمون میگی
دیدی گفتم آشتی بعدش میچسبه ایشالا همیشه خوش وخندون باشی عزیزم
سالگرد ازدواجتون هم با تاخیر مبارک
خوبه سوپرایز میکنه شوهر من اصلا از این کارا بلد نیست ولی وقتی میریم بیرون میره یه چیز پیدا میکنه میگه اینو بخر میگم تو که بلدی خودت بیا بخر بده به من
ایشال که سال دیگه داری درباره ی نی نی واسمون میگی
دوست خوبم:
آری خیلی میچسبه انشاالله شما هم
مرسی عزیزم ،از این کارا میکنا البته خب از خودمم یاد گرفته زیاد ازاینکارا میکنم
وااااااااای خدا یعنی میشه خیلی نااُمیدم
عزیزممم خداروشکر که اشتی کردین
ما همون اوایل عقد شوهرم گفت قول بدیم هرچه قدر هم دعوا کردیم جامونو جدا نکنیم و تو دعوا کوتاه بیایم و سکوت کنیم

ان شالله به زودی حاجت دلت رو بگیری و یه فرشته ی خوشگل نصیبت بشه
دوست خوبم:
مرسی مهربونم
قول خیلی خوبی بهم دادین انشاالله خوشبخت باشین
ای جان الههههههی آمین
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.