X
تبلیغات
رایتل

حرف های زنانه  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 25 خرداد 1396 در ساعت 11:35

شب میلاد امام حسن خونه پدرشوهر افطار بودیم ...

  

بعد از افطارتو آشپزخونه با خواهرشوهر بزرگه و  دوتا دیگه از خواهرشوهرا نشسته بودیم که خواهر شوهر بزرگه درباره نوه شون گفت فهمیدی مثلا مامانش تنبیه ش کرده نیاوردش خونه ما

 منم گفتم آره همسر گفت بهم ...

 یهو اون خواهر شوهر کوچیکه (دوستم سابق) سرشو آورد جلو تر با یه لحنی که میخوام از سیاست های زنونه بهت یاد بدم گفت: از این به بعد همسرت (اسمشو گفت)خواست از خونه ما خبر بیاره بگو از خبرای خونتون نیا به من بگو 

من :(واضح متوجه نشدم انقدر تند تند گفت که فقط یه چیزی گفته باشه )گفتم چی؟؟!

دوباره همون جمله رو تکرار کرد 

من : واااااا مگه چی گفته !

بعداصلا بهش اهمیت ندادم ادامه دادم حرفم رو با خواهرشوهر بزرگم ...

به همسری گفتم بعدا  ناراحت شد گفت  من خودم میدونم چی جواب بدم به من بگو همون موقع

 اخه اصلا همسر من اصلا اهل خبرچینی نیست که نیست، بدم میاد درموردش اینجوری میگه،کلا همسرم خیلی موافق رفتارهای این خواهرشوهر نیست البته برای همه  تلخ بودنش انگار عادی شده ،اوایل ازدواج خیلی حرص میخوردم ناراحت میشدم فکرو خیال الان بی خیالش شدم چون تغییر بکن نیست پس من چرا برای رفتار همچین شخصیتی هی فکر کنم و...بیییییییییییخیال

وقتی همسر نوه هاشون رو میبوسه بغلشون میکنه بچگونه باهاشون حرف میزنه بازی میکنه ، همش دلم میلرزه میگم خدایا کی میشه که بچه خودمون بیاد اصلا حسادت ندارم به اینکه چرا اینکارو میکنه چون من خودمم با نوه هامون همینطورم 

اما همش میگم خدایا نمیخوام دیربشه 

این ماه فک کنم  سه بار که دست خودم نبود جلو همسر بغضم ترکید وای های های گریه که چرا ما بچه دار نشدیم همسرمم همش دلداری که اخه چرا اینجوری میگی ناشکری میکنی مگه چند وقت منتظر موندیم اگه بخوای اینجوری غصه بخوری زندگی رو تلخ کنی و فکروخیال کنی من نمیخوام واقعا ...

یه چی دیگه من همش به اینایی که باردار بودن و هزاران تا ادا اصول داشتن خودشونو میگرفتن و لوس میکردن همش تو دلم میگفتم حالا انگار چه کار شاقی کرده انگار بقیه بلد نیستن 

اما دیروز که پریود شدم و داشتم جاروبرقی میکشیدم تو دلم گفتم به نظرم که اصلا هم کار آسونی نیست بهشون حق میدادم من واقعا همیشه فکر میکردم تا بخوایم و اقدام کنیم باردار میشم دیگه اما الان که 3ماه گذشته تازه میفهمم که زهی خیال باطل 

خودم میدونم که اینجور فکرا خوب نیست از ضعیف بودن میاد از بی اعتقادی از نا امیدی اما من میخوام خودمو قوووووووووووی نگه دارم دلم نمیخواد مغلوب شم 

 خدایا ممنونم که میبینی منو

نظرات (12)
مهتاب عزززززززیم ، غصه نخور دوستم
انشالله به زودی زود نی نی خوشگلتو بغل میکنی تو هم

راستی ما بقیه مطلب ها رو چطوری بخونیم؟؟؟همه شون رمز دارن که!!
دوست خوبم:
انشالله
میفرستم برات
سلام میشه منم رمزو داشته باشنگم
دوست خوبم:
وبلاگتون باز نمیشه:-)
رمزتم برام بزار پاک شده مرسی
سلام عزیزم...خوبی؟
نیستی پستم نمیذاری
دوست خوبم:
سلام خوبی شما یکم سرم شلوغ بود اما اومدم
نمی دونم برای این پست کامنت دادم یا نه ولی ایشالا پست بعدی خبر نی نی باشه آدرس جدیدمه اینجا می نویسم
دوست خوبم:
حتما میام پیشت ،انشاءالله
سلاااام خواهری جانم حالت خوبه؟
ببخشید باتاخیراومدم
عیدتون مبارک نمازروزه هاتون قبول
دوست خوبم:
سلام عزیزم خیلی ممنونم از لطف و مهربونیت ،عید شما هم مبارک منم مسافرت بودم ببخشید با تاخیر تبریک گفتم
عجبا از دست این خواهرشوورا
من فقط یه دونه خواهرشوور دارم ولی دختر نازیه.از خودم بزرگتره.
الهیییییی عزیزم.
ان شاالله که به همین زودی خبر مامان شدنو بدی
نگران نباش خواهر من بچه ی دومش یک سال طول کشید تا حامله شد
دوست خوبم:
فقط همین یکیییییییی
توکل به خدا سپردم بهش
قربون دل نازکت بشم من به اونجا نمیکشه میدونم دوس داری زودتر بشه انشالله تا دو ماه دیگه خبر خوب بهمون بدی
دوست خوبم:
دو ماه دیگه
انشاالله
خدانکنه اره من خیلی دل نازک و حساسم
سلام عزیزم حالت خوبه؟
فدات بشم ک دلت گرفته وگریه کردی ناراحت نشو مهتاب جان به حرفااهمیت نده عزیزم این حرفارو کاریش نمیشه کرد بلاخره یجوری میزنن ب ادم...
ان شاءالله نی نی هم زودزود میادش عزیزم ب امیدخدا
دوست خوبم:
سلام خواهرررررری خوبی
اره اصلا ارزش اهمیت ندارن
انشاالله هرچی خدا بخواد
اصلا نگران نباش عزیزم تا یکسال و یکسال ونیم طبیعیه اگه باردار نشدی بعد اقدام میکنن ولی کار به اونجا نمیکشه عزیزم
دوست خوبم:
هوووووووو یک سال فکرنکنم من بتونم صبر کنم حالا که دکترمو میخوام عوض کنم ببینم چی میشه بازم توکل بخدا
مهتاب جون اصلا نگران نباش دوست من بعد نه ماه که جلوگیری نکردن باردار شد عزیزم البته درکت میکنم منم وقتی واسه بارداری اقدام کردم انقد گریه کردم واز خدا خواستم زود باردار بشم خدا هم همون ماه جوابمو داد ولی صبر داشته باش عزیزم استرس خیلی تاثیر میذاره
انشالله که زود نی نی دار میشی گلم
دوست خوبم:
اره خیلی ها رو شنیدم که چند ماه طول کشیده ،اما اطرافیان همش میگن نمیخواستن که یا اگه اقدام کردن همون ماه اول باردار شدن
یه حسی دارم که زودتر دلم میخواد بیاد
سلام..منم تا یکسال بعد ازدواجم باردار نشدم...اما من ازهمون ماهایی که رفتم خونه خودم میرفتم تحت نظر پزشک...برای بارداری....همسن حس تو رو داشتم وقتی خواهرزادشو میبوسید..تقریبا یکسال و دوماه بود که دکترمو عوض کردم‌..چون قرص روم جواب نمیداد...میخواستم آی یو آی کنم.....اما دکترم گفت برات زوده...چند ماه دیگه صبر کن...بهم آمپول هاچ ام جی داد فکر کنم....دوازده تا....زدم....خداروشکر پسرم الان یکسالشه....
دوست خوبم:
خداروشکر انشاالله سلامت باشه
منم اتفاقا دارم دکترمو عوض میکنم شنبه وقت بگیرم برم
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.