ولیمه  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 2 آذر 1395 در ساعت 10:51

شنبه 29آبان  

ظهر بهاردوستم اومد دنبالم  رفتیم یکم گشتیم 

امروز شوهر خاله همسری از کربلا اومد

حس شام گذاشتن نداشتم به عشق گفتم شام نداریم خودت هرچی دلت میخواد بگیر

همسر با جوجه و کوبیده اومد گفت حاضر شو زود بریم خونه خالم همه اونجان 

ماهم سر راه دو جعبه شیرینی خریدیم و رفتیم 

بعد احوال پرسی زیارت قبول داشتن میوه میشستن و پکیج میکردن برای فردا شب منم کمکشون کردم و اومدیم خونه

فرداش زهرا گفت بیاید اینجا شام که گفتم امشب دعوتیم ولیمه 

که گفت باشه پس فردا بیا گفتم خبر میدم  روز اربعین هوا قشنگ بود بارونی 

اگه قرار نبود امشب برم حتما پیاده روی اربعین تا حرم عبدالعظیم میرفتم تا قبل اذان زیارت اربعین با تلویزیون خوندم نماز و قرآن 

ناهارکه خوردیم دیگه تا شب حاضر شدیم رفتیم 

خوب بود  من و خواهرشوهر بزرگه از شیشه راهرو حسینیه  داشتیم بیرون  معلوم بود و همسری داشت با یکی حرف میزد و میخندید خواهرشوهر گفت عزیزم دلم براش تنگ شده تو خونه بعضی وقتا جاش خالی دل تنگشم میشیم منم کلی فدااااش شدم

برگشتنی رفتیم خونه پدرشوهر یکم حرف زدیم دوستم که خواهرشوهرمم هست جمعه این هفته زایمان میکنه یکم از خریداشو نشون داد و از استرس و...حرف زدیم منم دلداری و موج مثبت دادم ،مادرشوهر گفت فردا شام بیاید اینجا اون یکی خواهر شوهر گفت میشه لطف کنی ابروی منم برداری 

دیگه گفتم باشه چون خیلی وقت بود ابروشو دست نزده بود چون گفتم بذار پر شه 

خلاصه برگشتیم خانه 

هوا سرد شده و برف هم دوشنبه اومد شب که خونه پدر شوهر بودیم زهرا گفت دیگه سه شنبه بیا بابا سراغتو میگیره

خداجانم دوست دارم

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.