X
تبلیغات
رایتل

درد  چاپ

تاریخ : دوشنبه 1 آذر 1395 در ساعت 16:05

دوشنبه17آبان

 از صبح که بیدار شدم دندون عقلم درد میکرد و رسما سرماخوردم بدن درد دارم 

به زهرا اس دادم ناهار برام سوپ درست کن بیام که گفت رفتم یه جا مصاحبه  ولی میام تا 2غذا آماده اس 

من و همسرهم  ساعت 1.30رفتیم بیرون سر راه همسرجان رفت یه خرابی کوچیک آسانسر  درست کنه منم تو ماشین نشستم و که دیدم داره میاد گفت بهم تعارف کردن منم گفتم خانمم تو ماشینه برای اونم برمیدارم و با عشق خوردم

رسیدیم خونه پدرم زهرا (خواهرم از من بزرگتره ازدواجم نکرده کلا مستقله اهل ازدواج نیست )داشت سوپ آماده میکرد همسر تلفن کاری طولانی داشت و  حرف میزد منم دراز کشیدم کنارش 

ناهار آماده شد کوثرهم اومد خوردیم(برادر آخری تو یکی از طبقات خونه پدرم هستن همه برادرام اوایل ازدواجشون یکی از طبقات بودن بعد مستقل شدن) 

 همسری رفت منم حال ندار بودم رفتم واحد خواهرم  زیر پتو کنار بخاری

 ومشغول وب گردی در مورد دندون عقل کشیدنش و... ،زهرا شام میخواست قلیه ماهی درست کنه 

هوا ابری ابری بارون میومد و تگرگ هم اومد خیلی قشنگ بود حیف که حال نداشتم برم زیر بارون نماز خوندم رفتیم واحد پدرم سریالارو ببینیم پونه دم کردم زهرا برام آورد با نبات خوردم 

همسر هم حدود9.30اومد شامم خوشمزه شده بود خوردیم و یکم نشستیم و من همچنان درد داشتم 

و با اون حال یواشکی  کسی نبودهمسری  بوسم میکرد

تو راه سرمو گذاشتم روشونه عشق جان هر چند لحظه پیشونیمو بوس میکرد و من هم در حین آرامشی که داشتم درد دندون هم داشتم 

رسیدیم  خونه سردم بود و درد داشتم 

 شب از شدت درد بیدار شدم که صدای اذان رو شنیدم هی اینور اونور کردم بعد بلند شدم با حال داغون نماز خوندم 

همسری صدا کرد مهتاب

 گفتم دارم نماز میخونم 

اومدم تو تخت که گفت خوبی با اینکه افتضاح بودم گفتم اره 

گناه داشت صبحش تا غروب کلاس داشت

 دیدم نه خوابم نمیبره از درد اومدم به زهرا اس دادم برام از دکتر مکی ناجی وقت بگیر

 و بعد رو مبل خوابیدم با بوس عزیزم بیدار شدم 

داشت میرفت گفت خروپف کردم اومدی رومبل 

 گفتم نه

 خوابم میومد نمیتونستم حرف بزنم

 ساعت10.30بیدار شدم دیدم زهرا اس داده امروز نیست فرداست که قرار شد فردا بریم

 نه میتونسنم آب دهنمو قورت بدم نه چایی بخورم

 شلغم گذاشتم بپزه یکم میوه هم آوردم یعنی بزور خوردم گشنه بودم ولی نمیشد

 بعد نماز لباسشویی رو روشن کردم رفتم نشستم تو آفتابی که افتاده بود رو فرش آشپزخونه دارو خوردم و مثل پیرزنها حال صاف وایستادنم  نداشتم گفتم بذار سوپ جو بذارم شامم برای همسر یه کتلت میذارم 

گناه داره دیگه خداروشکر حالم یکم بهتر شد دارو خوردم

گفتم یکم دیگه جاروبرقی بکشم و برم حموم گرم شم 

الانم لباسارو پهن کردم رو رخت آویز  سوپ هم رو قابلمه داره قل قل میکنه

 پونه هم دم کنم بخورم


نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.