X
تبلیغات
رایتل

قهروآشتی  چاپ

تاریخ : دوشنبه 1 آذر 1395 در ساعت 15:41

شنبه 15آبان 

من با اینکه دیشب باهام آشتی کرد با نوع استدلال خودش ولی باز صبح دلم نمیخواست حرفی بزنم و سکووووت بودم

 ناهار ماکارانی گذاشتم

 همسر که اومد سر میز ناهار باز احساس میکردم داره نگاهم میکنه اما فقط غذا خوردم و سکوت

 ظرفارم شستم 

هویج تو یخچال بود رنده کردم فریزکردم

  رفتم جلو آینه با موهامو شونه کردم

 یکمم آرایش کردم

  همسر که رفت بیرون 

 تو تلگرام  بهم  گفت از کارت ملی و شناسنامه و...عکس بگیر برام بفرست منم فرستادم 

گفت: مرسی

 جواب من : این استیکر

گفت این قیافس؟

گفتم:نه 

گفت: باشه 

 یکم گذشت عکس یه دست گل فرستاد 

منم : ممنون

با  استیکر فرستاد درستت میکنم 

جواب من:

گفت :نازشو برم 

جواب من:

 وقتی  اومد خندیدیم بهم 

گفت فیلم سینمایی توفلشه  میخوای ببینیم 

دیگه ساکن طبقه وسط رو دیدیم خیلی جالب نبود

  گوشیم زنگ خورد شمارشو نشناختم جواب ندادم

 سیو کردم تو تلگرامم عکس پسرعموم اومد

 منم زنگ زدم به افشین پسر عموم میخواست بره کربلا حلالیت گرفت و یکم حرف زدیم

 یه زنگ زدم به سهیلا دختر داییم  یکم حرفیدیم بعد با دایی حرف زدم سرماخورده بود شدید

یه زنگم زدم پدرم  دزفول بودن

 بعد به هما دختر داییم زنگ زدم تازه زایمان کرده و...

 شام خوردیم رفت دوش بگیره

 منم تو تلگرامم با زینب دختر خاله حرفیدم دلش گرفته بود و از من گناه کار التماس دعا میخواست

 احتملا فردا برم شاه عبدالعظیم براش دعا کنم

 و بعد با همسر عشقولانه شدیم 

از حمام که اومدم داشتم لباس میپوشیدم رو  پنجره قطره های بارون دیدم 

گفتم بارووووون

و  باهم رفتیم تراس همسرنسکافه درست کردپتو انداختم پشتمون تو بغل هم بیرون نگاه میکردیم، خیلی هوا قشنگ بود. رفتیم تو رختخواب منم احساس میکردم دندون عقلم درد میکنه گلومم یکم خارش داشت دیر خوابم برد اما خوب بود. 

خدای مهربون تر از مهربونی  ،هوای همه رو داشته باش نگاهتم از من برندار

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.