X
تبلیغات
رایتل

این جمعه  چاپ

تاریخ : دوشنبه 1 آذر 1395 در ساعت 15:27

14آبان جمعه 

از دیشب که فهمیدم امروز مراسم دعوتیم کلا استرس گرفتم 

چون خونه منفجر بود از بهم ریختگی مهمونی ظرف تو ماشین هم یه طرف

صدای زنگ موبایل بیدارشدم استرس گرفت منو خوابمم خراب شد

 اخه همسر قرار بود بره بهشت زهرا منم صداش کردم گفت الان نمیریم که بخواب

منم از خدام بود بهشت زهرا نرم خوابیدیم تا 12ظهر

 همش به این فکر بودم زشت نیست نرفتیم! چه میدونم اخه گفتم بد نباشه دیگه با سوالام حرفام همسرمم کلافه کردم این چند روز همش دارم گیر میدم به همسر ،آقای همسرم یکم سرش شلوغه ...

ماه قبل خیلی ماه عاشقانه و دلچسبی بود

 برعکس این ماه 

دیگه ناهار خوردیم همسری  هم لوله تخلیه رو درست کرد

 حاضر شدم ساعت 2.30رفتیم خونشون

 2تا از خواهرشوهرا گفتن ماهم میایم حسینیه 

 شلوغ بود کسی رو هم نمیشناختم همشونم چهارچشمی نگاه میکنن 

دیگه با صاحب عزاها روبوسی کردیم تسلیت گفتیم و نشستیم بغضی بود

 نمیدونم به خاطر حرفای مداح بود، یا داغ نبود مادر ،یاد مراسمات خودمون و...(قبلنها میدیدم تو مراسم ختم یا روضه غریبه ها یا مردم به راحتی گریه میکنن و اشک داشتن برام سوال بود ؟! که اونهام دارن براى صاحب عزا گریه میکنن اما الان میفهمن هرکی برای درد و گرفتاری خودش زار میزنه) منم اشکی میشد چشمام حواسمو پرت کردم که گریه نکنم 

بلندشدیم خداخافظی کنیم مامان همسری هم تو صف عزا دارا نشسته بود اومدنی روبوسی کردم تسلیت گفتم اما برگشتنی با بقیه خداحافظی کردم یکمم کنارش وایستادم تا با بقیه خداخافظی کنم ولی چیزی نگفتم بهش  الان عذاب وجدان دارم که باهاش حرفی نزدم یه وقت ناراحت نشه  ،از فکرهای وسواس گونه بدم میاد

 دیگه اومدیم خونه پدرشوهریکم حرف زدیم 

خواهرشوهر بارداره که دوست خودمم هست داشتن با شوهرش میرفتن طلا بگیرن

 همش در حال طلا خریدنه...

 من و همسر هم اومدیم ماشین ظرفشویی روشن کردم آقای همسر هم تلویزیون روشن کرد یه سریال قدیمی داشت میداد اولین قسمتش بود من خیلی دوسش داشتم منو یاد بچگیهام مینداخت

 داشتم براش میگفتم قشنگه من ویاد بچگی میندازه همش قیافشو طوری میکرد که لجم درمیاورد و کنترل هم دستش به معنی عوضکنم شبکه رو 

بهم برخوووووووووووورد 

رفتم جاروبرقی روشن کردم ،ایشون هم رفت دنبال کاراش.

منم شروع کردم خونه بهم ریخته و نامرتبمو تمیز تمیز کردم

رفتم حمام که  اقا تشریف آوردن دیگه منم فقط سکووووووت 

 اومدم بیرون نماز خوندم ، میوه خوردم با این حال نصفشم گذاشتم کنار  بخوره .

اما اصلا حرف نزدم 

 ماشینم خاموش شد من شام کشیدم خورشت بامیه دیشب با سالاد. 

فقط  گفتم شامت سرد میشه اصلا نگاشم نکردم سرم پایین لود اما سنگینی نگاهشو حس میکردم فقط داشت نگام میکرد منم خودمو کنترل کردم نگاه نکنم یا نخندم

بعد ظرف شستم ظرفا و قاشقا رو چیدم تو کابینت 

یه دور دیگه ماشین گذاشتم بدون ظرف رو  شستشو که تمیز باشه

 شب موقع خواب به کلی ناااااز کشیدن آشتی کردم و معذرت خواست میگم اگه همون موقعه اینکارو کنی منم روزم خراب نمیشه میگه خوب وقتی ناراحتی  هرکاری کنم ازم ناراحت میشی و ایراد میگیری میذارم یکم بگذره 

چی بگم والا

خدایا برای نعمت های بی کرانت شکر

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.