چاپ

تاریخ : یکشنبه 30 آبان 1395 در ساعت 14:42

12آبان چهارشنبه 


همسرباز کلاس داشت رفت منم زود بیدارشدم ظهر زنگ زدم اپیلاسیون وقت گرفتم که جاش عوض شد بود 

خلاصه رفتم گل یخ هوا هم ابری پاییزی خیلی قشنگ بود نم باروووون واااااایی 

بعد زود اومدم خونه ابروهامو رنگ کردم رفتم حمام 

هوا ابری بود و خونه تاریک اومدم  باد میومد خیلی قشنگ بود کلا من دیوانه بارونم

نسکافه درست کردم برای خودم 

 عکس گرفتم از پشت پنجره از بارون عکس گذاشتم پروفایل

بعد همسر خان  تو تلگرام باهام حرف زد 

گفتم: پروفایل دیدی

 گفت :یعنی چی 

اصلا همین جمله کلا منو بهم ریخت 

گفتم: زشته 

گفت: نمنه

 منم پروفایل پاک کردم کلا بهم ریختم اومد ناراحت بود 

گفتم  که من با ذوق عکس گرفتم و میگم ببین میگی یعنی چی گفت :من اصلا متوجه نشدم من اتفافا میگم چی زشته که گفتی با اینکه میدونم سو تفاهم بود و چون علائم ویرایشی نمیذارم بیشتر وقتها طرف مقابل نمیفهمه سوال میکنم تعجب میکنم ناراحتم...

اما کلا حس و حال قشنگم رفت

 حاضر شدیم بربم خرید

 اومدیم بیرون در ورودی  و بستیم

 که یهو همسر گفت: وای کلیدم تو موند

 منم گفت برای منم

 دیگه گفت :اشکال نداره دست بابام  داریم میگیرم 

اینم شد که باز حال من گرفته تر شد 

رفتبم مرغ و گوشت گرفتیم  و میوه 

 من رفتم جانبو خرید کنم همسر هم رفت کلید بیاره

اومدیم خونه 

من رفتم لباسمو عوض کردم

 اون ست که بهار برای تولدم آورده بود پوشیدم

 خب اپیلاسیون رفته بود به خودم رسیده بودم 

از اتاق اومدم همسر داشت حرف میزد و یه کاری انجام میداد نگاهمم میکنه حرفم میزنه اما واقعا نمیفهمم که تغییراتمو نمیبینه !اصلا نمیفهمم دیگه! یانی واقعا وقتی تلویزیون میبینه یا کاری انجام میده تمام تمرکزش فقط برای اون کاره 

منم باز حالم بدو بدتر شداز این همه ضد حال

 رفتم پای سینک شروع کردم به شستن مرغ که همسر فهمید ناراحتم بق کردم

 میگه چی شده باز؟

 میگم یه زن دوست داره  دیده بشه بهش توجه بشه من وقتی میبینم به تغییراتم بی توجههی میگم پس برای کی دارم خودمو درست میکنم!!؟ 

گفت: واااای  اصلا حواسم نبودبخدا الان دیدم  و فلان و فلان و فلان  جالبه ناراحتمم کرده قیافه ناراحت گرفت رفت دنبال کاراش بیرون

 منم بغضم گرفت  ،واقعا انتظار داشتم بغلم کنه با نرمی باهام رفتار کنه که کاملا برعکس رفت بیرون

 من سروسامون دادم به کارا حدود 3ساعت یکسره کار کردم دیگه کارام تموم بود غذا کشیدم اومد سر میزشروع کردم حرف زدن آشتی، از این کارم لجم میگیره که چرا ابهت خودمو حفظ نمیکنم 

خلاصه گذشت گفتم ماساژم میخوام 

که گفت باشه

رفت بیرون اومد رفت حموم

 فهمیده باز که ناراحتم میگه  بیا ماساژ بدم

 گفتممم نه ممنون نمیخوام میخوام بخوابم

 که باز قیافه گرفت 

دیگه بغضم ترکید گریه کردم زیر پتو

 ضد حال پشت ضد حال

میدونم حساسیت خودمه حتی کج راه بره میگم از قصد اینجور میره که من بیشتر ناراحت شم

 اخلاقشو میدونم که وقتی ناراحتم هیچی نمیگه اون لحظه ّو من اینو به بی توجهی و به بی رحمانه ترین و جه برای خودم معنی میکنم

 که در واقع  میبینم از دور چقدر هوامو داره دیگه کنار اون همه خوبی این اخلاق برای من پررنگه ّ

میدووووونم که بیشتر از بیش از حد حسااااااسم 

خداجون شکر الحمدالله

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.