چاپ

تاریخ : جمعه 28 آبان 1395 در ساعت 23:35

9آبان یکشنبه


امروزکه بیدارشدیم صبحانه میوه خوردیم با همسری رفتیم تراس گلهایی که ریشه زدن رو کاشتیم.

  امروز به خونه برادرا زنگ زدم دعوتشون کردم برای پنجشنبه شام بماند که از رفتار یه شخصی خیلی خوشم نیومد 

ولی برام مهم نیست چون نمیخوام  بی شخصیت باشم بذار با رفتارای خودش برای خودش خوش باشه 

به بابام زنگ زدم گفت چشم خدمت میرسیم و منم گفتم خدمت از ماست 

 بابام تماس گرفت گفت ما نمیتونیم بیایم گفتم چرا گفت چون شهرستان ختم دعوتیم  انقدر خورد تو ذوقم انگار بابام خیلی دلش نبود بره 

 ناراحت گفت ایشالا اومدیم میایم گفتم دوست داشتم همه هستن شماهم باشین ولی خوب نشد اه 

 همسری ناراحت شدگفت  اخه خواستیم باهم باشیم دیگ گفتم نمیتونم زنگ بزنم بقیه کنسل کنم کنسلم کنم احتمالا بره برای چند هفته دیگه که خیلی دیر میشه

 هوووووم دیگه ناهار خوردیم یکم با همسری حرفیدیم و رفت منم تنها شدم  ،غروب که اومد رفت تو راه پله گلدون بزرگارو خاکشون رو سروسامون داد بعد منم تو دهنش اناناس گذاشتم نشستم پیشش یکم جمع و جور کردیم شامم که خونه پدشوهر اینا بودیم رفتیم و شام جوجه بود،شام خوردیم ظرفارم با کمک خواهرشو هرآبکشی کردم هی ازم تشکر کردن کاری نکردم خب واقعا اونا زحمت زیاد میکشن 

جدیداهم که یه خانواده درودی که برای درمان دخترش هم تختی خواهرشور که حامله هست بودن اومدن برای درمان طبقه دوم هستن غذاهم تقریبا پای  پدشوهرخیلی ثواب میبرن واقععععا 

خواعر زاده همسر هی گیر داد که بیا بریم پارچین (پارکینگ)رفتم باهاش خیلی گیره کلا

اومدم بالا بعد خداحافظی کردیم که لیلا گفت عسلی بهونه گرفته با جمیله خیابونه ساعت12.30شب!

 رفتیم سر فلکه  دیدمشون  دیگه این عسلی هم کلی گشت زد رفت تو حوض وسط میدون جمیله هم غر زد گفت بخدا خسته شدم خیلی زورگونو ...که دیگه بعد فکرکنم40دقیقه بازم بزور کشون کشون با بازی  بردیم خونه 

ماهم اومدیم خونه فردا دوستام میان هنوز نخوابیدم صبح کار زیاد دارم

 خدایا برای همه مهربونیات که به من داری ازت تشکر میکنم.

نظرات (1)
همیشه به خوشی
دوست خوبم:
مرسی عزیزم
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.